تبليغاتX
قاصدکی در باد.......

قاصدکی در باد.......

قاصدک سوار باد همه جارو میگرده. آزاده.آزاده آزاد......تو هم بیا سوار باد پرواز کنیم(مهشاد).......

من, من هستم...

باورم کن...

باورم کن آنچنان که هستم

و نه آنچنان که تو میخواهی ام...

در کنار تو

دلم برای خودم تنگ میشود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

سلام...

خیلی وقت بود به وبلاگم سر نزده بودم...

دلم تنگ شده بود...

برای وبلاگم و برای همه ی دوستای خوبم...

میخوام دوباره پیشتون باشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

دست هایم را میگشایم تا در آغوشت کشم‌‌

ای  زندگی

ای ناگذیر......

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

تموم مداد رنگیای بچگیامو دونه دونه گم کردم

همونایی که باهاشون دنیامو نقاشی میکردم

فقط مونده مداد سیاه

اونم از بس تراشیده شده دیگه چیزیش نمونده

آخ! خدا!

پاک کنم کو...؟

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

کی؟

چند پرده ی دیگر تا انتهای نمایش مانده؟

و چند بازیگر دیگر...؟

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

کاش....

کاش شیشه هیچ وقت آینه نمی شد،

 

اون وقت آدما به جای خودشون، دنیا رو می دیدن......
+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

او رفت .....

تنها دو کلمه ی نا قابل .....

جمله ای متشکل از یک فعل و یک فاعل .....

جمله ای که فاعلش تو هستی .....

تو که اکنون غایبی .....

و من که در شکل گیری این جمله بی تقصیر بودم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط مهشاد  | 

نوروز مبارک

بویِ عیدی

بویِ توت

بویِ کاغذ رنگی

بویِ تندِ ماهی دودی وسطِ سفره یِ نو

بویِ یاسِ جانمازِ ترمه یِ مادر بزرگ

شادیِ شکستنِ قلکِ پول

وجشتِ کم شدنِ سکه یِ عیدی از شمردنِ زیاد

بویِ اسکناسِ تا نخورده یِ لایِ کتاب

فکرِ قاشق زدنِ یه دخترِ چادر سیاه

شوقِ یک خیزِ بلند از رویِ تپه هایِ نور

برقِ کفشِ جفت شده تو گنجه ها

 

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم

 

نوروز باستانی مبارک

شاد باشین و سبز.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 فروردین1389ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط مهشاد  | 

بهاری باشید....

 سلام به دلای گرمتون...

 شرمنده ی همه شدم ازین که نتونستم سر بزنم مدتی

 درگیر درس و ۱ خونه تکونی اساسی بودم...

 که البته حسابی تکوندم هرچی بود و نبود رو

 و سعی کردم حسابی جا باز کنم برای روزگار جدید...

 بیاین تو این سال جدیدسعی کنیم متفاوت باشیم

 - نه زمستانی باشیم که بلرزانیم

 نه تابستانی که بسوزانیم

 بهاری باشیم که برویانیم....-

 

سه ماه دست زمستان دراز بود، اینک

نگاه کن به طبیعت، به آسمان، به زمین

نگاه کن به ستایشگران ِ فروردین:

نگاه کن به پرستو،

که سوی لانه ی ِ بر باد رفته پر زده است

نگاه کن به درختان، به بوته ها، به چمن

جوانه های جوانی دوباره سر زده است...

 به آفتاب نگاه کن : شکفته و پیروز

چه نقش های درخشان به بام و در زده است

به شور و شادی مردم نگاه کن، نوروز

              -شکوهمندترین جشن قوم ِ ایرانی-

                                دوباره در همه جا پرچم ِ ظفر زده است....

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

....به افتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

 

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط مهشاد  |